|
Ħ£§£ħ−ヌ¤M § قحط همدم است من به خوشامدگویی تابلوی خیابان هم دلخوش میشوم§ |
||||||
|
فقط اومدم یاد آور خورم باشم از همه اونایی که حالم و پرسیدن ممنون خوبم ولی دیگه جالی نمونده برای نوشتن!!!!!! ببخشید اگه سر نمیزنم
دست هایی در امتداد باد در جنگی سخت، برای چیدن خوشه انگوری سرخ به هم چنگ میزنند.
انگور به زمین افتاد...
پ.ن:ببخشید که کسی رو خبر نکردم در اولین فرصت این کار و انجام میدم پ.ن:ببخشید که کم آپ میکنم به خدا کلی امتحان دارم.
مواظب خوبیاتون باشید پنجره خانه باز بود و باد پرده ها را به پرواز در آورده بود
مراقب خوبیاتون باشید
پنجشنبه 28 بهمن 1389 :: 8:19 PM :: نویسنده : سانیا
من خدای سیاه و سفید نمی خواهم . من خدایی می خواهم که رنگ عشق داشته باشد. من خدای سیاه و سفید را دوست ندارم.من خدایی دوست دارم که هفت رنگ رنگین کمان باشد. خدای تو مال تو و خدای من هم مال من... خدای تو رنگ غضب دارد،اما خدای من طعم عسل.... خدای من راه راه نیست. اما خدای تو پر خط های کینه و بغز و نفرت است. وقتی به خدای تو فکر می کنم،دیوی میبینم بلند قامت و قوی هیکل،با چشمانی سرخ و صورتی به رنگ زغال شاخ هایی که به مانند شاخ قوچان در هم پیچیده و دستهایی که با هر حرکت آتشی بر پا می کند میبینم. دهانی می بینم بزرگ که همواره فریاد میزند،جیبهایی میبینم پر از تکه سنگ های آتشین و پاهایی که بر سقف آسمان کوبیده می شود و انسانها را میبینم که با ذلت و ترس از به اتش کشیده شدن و خاکستر شدن همواره به او تعظیم می کنند. وقتی خدایت را اینگونه میبینم،میترسم.... میترسم از خدا،از بهشت،از جهنم،از دنیا... با خود می گویم اگر خدا اینطور سخت وحشتناک است پس این آدمهای پوشالی در وجود خود چه دارند؟آنها نیز مثل خدایشان هستند؟تو نیز مثل خدایت نفرت انگیزی؟ وقتی خوب فکر می کنم دیگر خدای تو را حس نمیکنم. بگذار خدایم را برایت توصیف کنم!! پوستی دارد به نرمی و لطافت گلها،و رنگش به مانند برف سفید.او چشمانی دارد پر از شوق زندگی.جیبهایی دارد که پر از شکلات رنگیست.او همیشه در دستانش گل دارد و بر لبانش لبخند. او مرا به آتش نمی کشد؛او بر من فریاد نمیزند.فقط مرا در آغوش میگیرد و نوازش می کند. خدای رنگارنگ من چشمان غضب آلودش را به صورتم نمیدوزد،فقط نگاهی از سر عشق به چشمانم می اندازد. خدایی که من دارم هر از گاهی دستهایش را در جیب میبرد و و یک شکلات رنگی به من میدهد. او بر سر و رویم بوسه می زند.همیشه دستانش را در کنارم میبینم که خود را برای در آغوش کشیدن دستهایم آماده کرده اند. هر وقت می خوابم مرا در آغوش میگیرد؛حتی وقتی با او قهر می کنم مرا از آغوشش دور نمیکند.او مرا محکمتر به آغوش میکشد تا دیگر دلگیر نباشم.هر جا که گام بر میدارم ردپای او را حس می کنم،و سایه اش را که باعث خنکای وجودم میشود. آری او مرا آنچنان در خود غرق کرده که اگر تمام دنیا تنهایم گذارند، تنها نیستم. من خدایم را دارم.
مراقب خوبیاتون باشید
شنبه 23 بهمن 1389 :: 11:56 PM :: نویسنده : سانیا
دیگر بودن و نبودنت را حس نمیکنم. این روزها با این که هستی انگار نیستی... انگار میان انبوهی از دلمشغولی ها گم شده ای اما باور کن این دلمشغولی ها برای من نیست،فقط یرای توست! من که ساده به دیوار تکیه کرده ام تا حضور تو را ببینم...اما... اما انگار خیالت با دیگریست. بار ها به طعنه،به قسم،به دروغ،به راست،خواستم که بگویی؛بگویی دلی که همه بود و نبودم را از من گرفت به چه دل خوش کرده. اما تو با سکوت فقط لبخند زدی و من نفهمیدم تلخ ترین لبخندها را می زنی و کمرنگترین حس عاشقانه را به من هدیه می دهی. آری او نبود و خیال تو هم انگار گم شده بود اما فقط برای من. نپرس کجا،خودت میدانی که جایی دور تر از هم جواری خانه بود.. و ای کاش در همجواری خانه ما هم درخت سیب می کاشتند تا من از آن سیب بچینم... شاید مرا هم مثل حوا از خانه اش بیرون برانند بگذار بگویم تفاوت من و حوا در چیست... تفاوت در این بود که حوا نا فرمانی کرد و من به فرمان خدایم عاشق شدم اما حکم ما هر دو یکیست و آن آوارگیست!!! کیست که دلیل این شباهت را در این تفاوت بزرگ بداند جز یک نفر.... مراقب خوبیاتون باشید
بعدا نوشت:سجاد جان من از دست شما ناراحت نیستم اما نمیتونم تو وبلاگت نظر بزارم یا لیکش نمیاد یا وقتی نظر میدم ظاهرا ثبت نمیشهه معذرت اگر ناراحتت کردم یکشنبه 17 بهمن 1389 :: 4:40 PM :: نویسنده : سانیا
دستاش و دور پاهاش حلقه کرده بود و به سکوت وهم آلود خیالش گوش می کرد. گاهی با خودش می خندید و گاهی شبنم اشکاش گلبرگ صورتش و خیس میکرد. وقتی به تنهایی غم انگیز خونه نگاه می کرد،یه قاب شیشه ای کهنه دید که هیچ رنگی نداشت.یهو بی دلیل دلش لرزید... همینطوری که داشت فکر می کرد یه دفعه یه چراغی تو ذهنش روشن شد و یه لبخند بزرگ تمام صورتش و پوشوند. اون یه تصمیم گرفته بود.... قاب شیشه ای رو بر داشت و بهش رنگ زندگی پاشیید...بعد زیر لبی با خودش گفت:از این به بعد همه رو از توی این قاب نگاه میکنم،شاید یه نشونه باشه و تلنگری برای یه زندگی جدید. اون وقت چشماش و بست و قاب و جلوی صورتش گرفت و بعد آروم چشماش و باز کرد..... رنگ صورتش به کبودی می رفت که به خودش اومد و متوجه شد انگار چند دقیقه ای هست که نفس نکشیده. آخه می دونید اون توی قاب یه چیزی دیده بود،یه چیزی که دلش و برد... واز اون به بعد دیگه تنها نشد آخه دیگه اون بود و قاب شیشه ای و اونی که پشت قاب وایساده بود.... آدمک قصه ما بعد ها فهمید حکمت لرزیدن دلش از دیدن قاب بی رنگ و رو چی بوده....
مراقب خوبیاتون باشید
امروز هیچ کار مفیدی نکردم. فقط یه عالمه خوابیدم با هر صدایی که میومد سرم وبیشتر تو بالش فرو میکردم البته اگر گرد گیری بعدشم اینکه ویندوز عوض کردم تازه یه فیلمم به دستم رسیده بود که دیدمش و تموم شد. خیلی خوب بود الانم که منتظرم تا آخرین نمرم بیاد و ببینم چه کردم و.....تازه اخلاقم ندارم اصلا خودم و زدم به نفهمی که روزام تند تند بگذره اینم از امروز من فقط برای تو:منتظر معجزه باش مواظب خوبیاتون باشید
چهارشنبه 6 بهمن 1389 :: 6:26 PM :: نویسنده : سانیا
لب های ترک خورده من،تو عطش لبهای گرمت داره آتیش میگیره. دیگه دستام گرم نمیشن،بدون تو و عشقت دیگه دلیلی برای گرم شدن ندارن. قلبم از دوریت خیلی کم رنگ میزنه،بعضی وقتا دیگه حسش نمیکنم. اما.... اما وقتی تو هستی همه چیز یه جور دیگه است.... وقتی هستی لبهام دیگه ترک ندارن،تازه تازن... دستام دیگه سرد نیستن،گرمِ گرمن؛جوری که گرماشون تمام وجودم و پر از حرارت میکنه. وقتی تو هستی،قلبم آروم و قرار نداره و خودش و به در و دیوار این سینه میکوبه.... وقتی تو نیستی هر جارو نگاه می کنم،تو و خاطراتت و میبینم... اما وقتی هستی چیزی به جز چشمای عاشقت نمی بینم وقتی هستی هرم داغ نفسات بند بند وجودم و نوازش می کنه... اما وقتی نیستی سرما تنهاییم و به رُخم میکشه و به بازییم میگیره.... تفاوت ب_____ودن و نب_____ودن تو....از اینجاست تا دورترین نقطه عال_____م
نشو از نی،نی نوای بی نواست بشنو از دل،دل حریم کبریاست نی بسوزد،خاک و خاکستر شود دل بسوزد،خانه دلبر شود.... پ.ن:دلم یه هویی خواست این و بنویسم خب مگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدا نوشت:دوستای گلم منتظر معجزه باشید. مواظب خوبیاتون باشد. پنجشنبه 30 دی 1389 :: 10:41 PM :: نویسنده : سانیا
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق,آن شب مست مستش کرده بود فارغ از چام الستش کرده بود گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای؟ خسته ام زین عشق,دل خونم مکن من که مجنونم,تو مجنونم مکن مردِ این بازیچهه دیگر نیستم این تو و لیلای تو,من نیستم گفت,ای دیوانه لیلایت منم در رگت,پیدا و پنهاهت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی...
پنجشنبه 30 دی 1389 :: 00:21 AM :: نویسنده : سانیا
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی ! تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... ! برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!! متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
چهارشنبه 29 دی 1389 :: 12:30 PM :: نویسنده : سانیا
دیگه حال و هوای نوشتن ندارم ... خونم داره از بین میره نمیدونم چی کار کنم فقط هراز گاهی سری به این خونه درب و داغون مبزنم که بگم مال منه. نمیدونم .....
حتی نگفتیم خداحافظ
تو هم رفتی ، مثل همۀ قصه های تکراری زندگی من حالا تو فقط ، تکرار دوباره یک قصۀ کهنه هستی دیگر نه اصراری به ماندنت و نه انکار رفتنت.... هیچ چیزی در من نیست جُز مشتی تصویر و خاطره که می گذارم توی صندوقچه کنار همۀ رفته ها تو باور کن که من خوشبختم و به بختِ خویش، خوش خیال می خندم و نمی خواهم بزرگ شوم و فقط می خواهم برای بزرگ شدنم رویا ببافم. با سری که روی شونه های خودم گذاشتم نه شانۀ دیگری که به هیچ شانه ای امیدی نیست. چه دلتنگ باشم و چه نباشم ... باور کن می روم و دیگر به هیچ هوایی برنمی گردم. حتی آفتابی ترین هوا هم گرمم نمی کند ، بس که اینجا سرد است. هوای عاشقی هایم حواله به همان دلتنگی های گاه و بیگاه. بگذار فقط خاطره باشند و چند خطی روی بی خطی های این گذر ، برای دلم که طعمش را یدک بکشد... برای فرداها که آن هم نمی دانم برای چه؟! برای خالی نبودن عریضه و شاید غریزه... اصلا دلم میخواهد آنقدر در رفتن فرو روم که راه بازگشت را گم کنم و هی دور شوم و دور شوم... می بینی؟ بس که اندوه به جانم بارید ، خرافات مثل علف هرز در حرفهایم رویید از اندوهگین بودنم که فاکتور بگیری ، انگار حالم خوب است و دلتنگی ها را هم خیالی نیست و گور بابای زندگی که خیال منبسط شدن ندارد... ! مراقب خوبیاتون باشید دوشنبه 17 آبان 1389 :: 10:23 PM :: نویسنده : سانیا
امروزم یکی از اون روزای عجیب بود که آخرش حال و احوال کل روز و نابود می کنه. چرا/؟؟؟؟ خب چون طول روز و خوب می گذرونی اما شب که میشه یکی بهت میگه تمام آرزوهات و عشقت و فراموش کن و فکر کن که مرده و تو مجبور باشی برای حفظ زندگی جفتتون مجبور باشی که همه چیز وقبول کنی.... یعنی زندگی اجباری یه زندگی حال به هم زن... یعنی نابود به معنای واقعی... یعنی تنهایی یعنی آرزو یعنی هیچ یعنی تنها زندگی کردن نمی دونم خدا برام چی می خواد ولی دعا کنید بهم صبر بده =========================== خدا جونم بهم قدرت بده بتونم تحمل کنم قدرت بده زندگی قشنگی که باهاش داشتم تو سختیای زندگی فراموشم نشه بهم قدرت بده کهنا سپاس نشم همه چیز پای خودت خدایا بهم آرامش بده....... در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد زدیدگان خوابم مراقب خوبیاتون باشید
سلام دوستای گلم داشتم با خودم فکر می کردم هر کسی اطرافش و چه طوری میبینه ؟؟ اگر قرار بود همه از افکار هم دیگه آگاه باشن اونوقت چی پیش میومد؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم می شد به این سادگی زندگی کرد بازم آدما به هم اعتماد میکردن؟ جایی واسه ابراز علاقه بود؟ اصلا ابراز عشق و دوست داشتن معنی میداد؟ می شدکسی رو سورپرایز کزد؟ حتی می شد کسی رو به یه مهمونی معمولی دعوت کرد؟؟؟؟ اصلا اون موقع آرمان های آدما چه شکلی بود؟؟؟ همیشه لازم برای کوچکترین هدیههایی که خدا بهمون داده شکرش کنیم وقتی بشینی و به همه چیز فکر کنی می فهمی نه بابا به این سادگیا هم نیست اینجاست که که ندونستن بهتر از دونستنه دلم می خواد شما هم دیدتون رونثبت به این موضو بهم بگید.
ایننم یه داستان: کاج و آدم برفی
شب سال نو بود ! چند روزی بود که بچه
ها آدم برفی پشت پنجره را که ساخته بودند فراموش کرده وبا اشتیاق تمام
آخرین تزیینات درخت کاج را انجام می دادند او با چشمهای ذغالی شاهد شادی
بچه ها بود . کار بچه ها به اتمام رسید ! و هرکدام خسته با آرزوهایشان در شب نوئل به خواب رفتند ! کاج زیبا و بلند ! سبزو خرم بانوارها و چراغهای رنگی با زنگهای کوچک و ستاره بزرگ طلایی و نقره ای به مانند تاج پادشاهی برسرش می درخشید . به بیرون پنجره نگاهی انداخت و به آدم برفی تبسمی کرد و گفت : توی این چند روز بامجادلات و اختلاف نظر فراوان قهر ها و آشتی های کودکانه بر سر تزیین من بالاخره خوابشان برد ! آدم برفی گفت : من سالهای زیادی است در چرخه حیات زمین با محو شدن و بارش شاهد اعمال انسانها هستم ! دنیا برای آنها محل بازی است ! تا کودک هستند ! می آموزند جدل و قهروآشتی کودکانه را ! وقتی بزرگ میشوند می آموزانند به کودکان خود ! مظاهردنیا را تغییر دهند به آنگونه که می خواهند ! به مانند ساختن من و تزیین تو ! درکی کمتر از آن دارند که من و تو در کمال آفریده شده ایم زیبایی و جلوه تو در طبیعت است ومن هم آب هستم و بی شکل برای حیات ! حتی مرا هم به شکل خود می سازند ! و همیشه در صلح به جنگ و در جنگ به صلح می اندیشند ! می سازند ! خراب می کنند ! فراموش می کنند ! وغافل از درس های عظیم خلقت ! به امید فردا و شروعی دیگر به خواب می روند! کاج که نگران شده بود گفت : درست می گویی ! در این چند روز از وجد و شوق آنها از خود غافل شدم ! من در خاک ریشه داشتم ! مرا بریده اند و تزیینم کرده اند ! چقدر احساس تشنگی می کنم ! انسانها چه بی رحمند ! به ناگاه ! اشک از چشمان آدم برفی جاری شد ! با بغض گفت من آب باشم و تو تشنه ! کنار هم ! و فقط یک پنجره و یک قاب با هم فاصله داریم ! کاج گفت مرا ببخش ای عزیز ! حال می فهمم تو حیات بودی در وجود من ! و من مغرور غافل از وجود خود ! که من و تویی نیست . آدم برفی گفت ! نه ! شرمنده از خودم ! با وجود آب بودنم تشنگان بسیاردیده ام و مانند حال کاری از دستم برنیامد ! و دیده ام در چرخه این دنیا انسانهایی که وجود و حیاتشان در آب نبوده ! ودیده ام رحم و بی رحمی وعهد و بی عهدی را ! کاج پرسید چگونه ؟ مگر انسانها باهم فرق دارند ؟ آدم برفی گفت به قاب روبرویت بنگر این تصویر شام آخر عیسی (ع) است ! در آن عهدی بسته شد ! با سمبل خون مسیح ! یکنفر عهد شکست ! و مسیح به دارآسمان رفت ! سالها بعد با هزاران عهد نامه مهر شده خواستند مسیح عالم هستی حسین (ع) را ! او هم احرام شکست و در شام آخرش برداشت عهد را ازیارانش اما ترکش نکردند ! فردایش شکستند لشگری از تشنگان خون او مهرعهد های خود را وحسین (ع) بر سر دار نیزه ها بر سر عهد خود با خدا ماند و نشکستند مهر او را در دل عاشقانش ! اینان تشنه به آب نیستند ! اینها تشنه به آگاهی او یند . چند روز گذشت و بچه ها با هدایای عیدشان در حیاط به بازی مشغول بودند. روی بازمانده برفهای پای پنجره دوذغال مانده بود و شال سرخ رنگی به مانند جویی از خون و کاجی خشکیده و کسی نفهمید علت آب شدن آدم برفی و خمیده شدن قد کاج ! و عاشقی آن شب کاج و آدم برفی را در آن شام آخر ! دوشنبه 22 شهریور 1389 :: 6:17 PM :: نویسنده : سانیا
سلام امروز حالم بد نیستا ولی ظاهرا که دارم از سر درد میمیرم و اان توی کافی نت حالم خرابه و عرق سرد می کنم دیگه اگر خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید راستی دوستای گللم که سر میزنید به من تبلیغ وبلاگ منم بکنید که من خودم اصلا وقت نمیکم آریایی عزیز آدرس وبلاگت و اشتباه نوشته بودی نتونستم بهت سر بزنم اینم یه داستان کوشولو امیدوارم خوشتون بیاد: می گویند، اگر کسی چهلروز پشت سر هم جلو در خانهاش را آب و جارو کند،
حضرت خضر به دیدنش میآید و آرزوهایش را برآورده میکند.
سی و نه روز بود که مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار میشد و جلو در خانهاش را آب میپاشید و جارو میکرد. او از فقر و تنگدستی رنج میکشید. به خودش گفته بود:
اگر خضر را ببینم، به او میگویم که دلم میخواهد ثروتمند بشوم.
مطمئن هستم که تمام بدبختیها و گرفتاریهایم از فقر و بیپولی است.
روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد. کمی بعد متوجه شد مقداری خار و خاشاک آن طرفتر ریخته شده است. با خودش گفت: با اینکه آن آشغالها جلو در خانه من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز کنم.
هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد..
مرد بیچاره با این فکر آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغالها را بردارد. وقتی بیل بهدست برمیگشت، همهاش به فکر ملاقات با خضر بود با این فکرها مشغول جمع کردن آشغالها شد.
ناگهان صدای پایی شنید. سربلند کرد و دید پیرمردی به او نزدیک میشود. پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد. مرد جواب سلامش را داد. پیرمرد پرسید: .صبح به این زودی اینجا چه میکنی؟ مرد جواب داد: دارم جلو خانهام را آب و جارو میکنم. آخر شنیدهام که اگر کسی چهل روز تمام جلو خانهاش را آب و جارو کند، حضرت خضر را میبیند..
پیرمرد گفت: حالا برای چی میخواهی خضر را ببینی؟ مرد گفت: آرزویی دارم که میخواهم به او بگویم.. پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو.. مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو.. پیرمرد اصرار گرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو.. مرد گفت: تو که خضر نیستی. خضر میتواند هر کاری را که از او بخواهی انجام بدهد.. پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که میخواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم.. مرد که حال و حوصلهی جروبحث کردن نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت: اگر تو راست میگویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن ببینم..
پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. چیزی زیرلب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت. در یک چشم بههم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد.
مرد که به بیل پارو شدهاش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است.
چند لحظهای که گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسی کند و آرزوی اصلیاش را به او بگوید، اما از او خبری نبود.
مرد بیچاره فهمید که زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان بهدرد نمیخورد در حالی که از بیلش در تمام فصلها میتوانست استفاده کند.
از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد،
میگویند بیلش را پارو کرده است. دوستای گلم مراقب خوبیاتون باشید تازگیا چیزی برای گفتن ندارم ولی حسابیی آرومم دلیلش و نمی دونم بعضی وقتا خیلی میرم تو فکر بعضی وقتام بی خیال از کل دنیا خوش می گذرونم امروز اولین حقوقم و گرفتم عالی بود ولی یه بدی که داره دلم نمیاد خرجش کنم خب دیگه اینم از روزگار منه مجدد سلام بعد از یه عالمه وقت اومدم میخوام کلی نغیرات جدید بدم منتظرم بمونید. جمعه 4 تیر 1389 :: 1:29 PM :: نویسنده : سانیا
امروز روزخیلی قشنگیه اول ولادت حضرت علی رو به همه تبریک میگم راستی دوستای گلمم یادم نرفته روز مرد مبارک دوستای خوبم عشق من روز توام مبارک عزیزم این متنم که طبق معمول یه دست نوشته است تقدیم به پدر گلم: صدای گام های محکمی به گوش می رسد... در باز می ود و سایه ای تنومند روی زمین نقش می بندد... صاحب این سایه مردی است که همه ما به وجود پر مهرش افتخار می کنیم و هزاران بار پروردگار را به خاطر این نعمتش شکر می گذاریم. او پدر است؛بعضی اوقات با خود می اندیشم اگر او نبود زندگییم چه رنگ و بویی داشت؟ آیا باز هم می توانستم با این فکر که پشتوانه محکمی چون کوه دارم در راه قدم بردارم؟؟؟ همیشه با تمام وجود احساس عشق مادر را نسبت به او حس میکنم و باز از خدا تشکر می کنم... ما چه قدر عجیبیم و پدر چه قدر محکم؛اما دل نازکی دارد،بارها اشک را در چشمانش دیده ام ولی هیچ گاه سرازیر شدن آنها را ندیده ام و این برای من قشنگ ترین احساس امن زندگی است. امروز می خواهم با تمام هستیم به خاطر همه بدیهایم و به خاطر آن چیز که او می خواست و من نشدم عذر به خواهم و به او بگویم هنوز نمی دانم در وجودت چیست که اینگونه محکمی پدر عزیزم هیچگاه پل دستهایت را از مسیر زندگیم بر ندار!!! بای بایتون تا بعد... شنبه 15 خرداد 1389 :: 3:25 PM :: نویسنده : سانیا
دوستای گلم الان که دیدم نضرات هیچکدومت ثبت نشده اعصابم کاملا بهم ریخته بهتر بگم نظراتتون به طور ناگهانی پاک شده و من خیلی ناراحتم نمیدونم حالا چی کار کنم
پ.ن :فکر کنم به جای تNیید اشتباهی دستم رفته رو حذف چهارشنبه 12 خرداد 1389 :: 10:05 AM :: نویسنده : سانیا
سلام دوستای گلم امروز می خوام برای مامانم بنویسم کسی که تمام زندگیش و حروم ما کرده ... همین 30 دقیقه پیش که بیدار شدم داشتم یه خواب بد راجع بهش میدیدم... مامان من داره جوونیش و حروم می کنه که ما زندگی کنیم... امشب شب تولد حضرت فاطمه است و روز مادر ... دیشب برای مامان یه کتاب خریدم نمی دونم دوستش داشت یا نه ولی خُب تمام سعیم بر این بود که کتابی رو که دوست داره بخرم. نمی دونید چه قدر خوشحال شد برق شادی رو تو چشماش دیدم .انگار که توقع نداشت کسی به فکرش باشه. بعضی وقتا بهم میگه یعنی من برا تو مادر بودم؟؟؟ نمی دونم چی جواب بدم،فقط نگاهش می کم و میگم پس نیستی؟ بعدش دلیل سؤالش و میگه.بهم میگه که حس میکنم مثل مادرای دیگه نیستم و به خاطر اینکه اکثر اوقات خوونه نیستم زیاد بهم.... بهش گفتم که آخه این چه حرفیه؟هر چه قدر دور تری جای خالیت تو خونه بیشتر حس میشه و بعد لبخند رضایت و تو صورتش میبینم و بغلم میکنه و بوسم می کنه. دارم خستگی رو تو تمام وجودش میبینم ولی دم نمی زنه... دیروز قصد داشتم یه متن بنویسم نا خداگاه هدایت شد به سمت مامانم .براتون میزارمش نظرتون و بگید که ببینم چه طور بود. حالا می خوام به تمام مامانای گل تبریک بگم می دونم که به اندازه یک nام زحماتشونم نیست ولی این کلمه ها توان شون در همین حدِ خودتون به بزرگیتون ببخشید. اینم اومن متنی که قول دادم بنویسمش تقدیم به مامان گلم: هوا گرم است ولی باز هم روزهای سرد پیش رو می بینم! گاه به گاه لب به دعا می گشایم تا از مشکلات فرار کنم... خدا دستانم را می گیرد و نوازش می کند. از او می پرسم،چرا؟این بار چرا؟ و صدایی می گوید زیرا بزرگ می شوی و روحت صیقل می یابد! می گویم اگر نتوانم....؟ و باز با تبسمی می گوید،تو می توانی،تو آفریده شدی تا بتوانی.سَد یعنی بزرگی،سَد یعنی تجربه و زندگی تجربه است که یاد می دهد اگر چیزی را نمی پسندی تکرار نکن. صدای در اتاق مرابه خود می آورد بر می گردم و به پشت سرم نگاه می کنم ،انگار خدا مرهمی برایم فرستاده. او ماردم است همان آغوش گرمی که بیش از همه صدای مرا می شنود و قلبم را احساس می کند. در آغوشش جای میگیرم؛و او بدون سؤال هق هق گریه ام را گوش می دهد و من آرام می شوم. به گونه ام بوسه می زند و باز هم بی هیچ سؤالی تنهایم می گذارد تا فکر کنم. خدای من چه آفریدی که با یک نگاه به صورتم همه چیز را می فهمد.گویی اعماق فکر مرا می خواند.دیگر گریه نمیکنم و می خواهم بگویم که تا چه اندازه دوستش دارم ولی حیف که کلمات قدرت ندارند و من تنها یک جمله دیگر می گویم: هستی من،از وجود مقدست رقم خورد و همه چیز تویی!!! مرسی که همراهیم کردین می دونم خیلی حرف زدم ولی خب چاره چیه بالاخره که حرفای دلم و باید با یکی بزنم اونم شمایید دوستون دارم. مامان جونم روزت مبارک این گلا هم تقدیم تو
درباره وبلاگ منوی اصلی موضوعات آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندها آمار وبلاگ |
||||||